تبليغاتX
روزهای بی تقویم
 

نمی دونم دارم چی کار می کنم! فقط می دونم دارم آرزوی دو نفر رو برآورده می کنم! همین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 19:53  توسط سرتقک! | 

تنها
درگاه خونین و فرش خون آلوده شهادت می دهد
که برهنه پای
برجاده ئی ازشمشیر گذشته ام ...."

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 19:54  توسط سرتقک! | 
بابا... به من پلو داد!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 20:49  توسط سرتقک! | 
بابا... گیره موی منو برد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 23:30  توسط سرتقک! | 

دست از سر خدا برداشته ام
آبمان از اول هم توي يك جوب نميرفت
معامله هاي پاياپايمان به كار نيامد
نه من تاجر خوبي هستم
ونه او خداي خوبي!
دلتنگي هايم را پس مي آورد
ميگويد مشتري اول و آخرش خودت هستي!
بايد ميدانستم كه اين روزها نميشود روي خدا حساب كرد!

ميرزا:‌ " بگذار برود برای خودش دنیا خلق کند. "

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:54  توسط سرتقک! | 

پله برقي هاي دوتايي
يك تا من
يك تا تو!
من ميروم تو مي آيي!
اين وقتي هست كه از بالا نگاه كنيم
من مي آيم و تو ميروي
اين وقتي هست كه از پايين نگاه كنيم
ولي وقتي آن بالا رو به كودكيهايمان بايستيم
هم من ميروم،‌هم تو ميروي! در سكوت!‌
بدون خداحافظي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:53  توسط سرتقک! | 

ورقها رو بر ميزني! من هر چند دقيقه يك بار يكي از بي بي ها را بيرون ميكشم تا خودم را بهتر توضيح بدم! توضيح بي صدا. بي حرف! حاكم كتي روي شاخم است!‌ تو هم با اين ورقهاي نشانه دارت شور تمام جرزني هاي دنيا را درآوردي.
من هر چي حكم ميكنم شبدر سه پره!
ميگي چهار پر! ميگي شبدر چهار پره! ببين!
به عكس روي ديوار اشاره ميكني. من زير عكس ديوار رو ميبينم!‌ديوار بتني و سخت رو!‌
شبدر هميشه اون جا بوده!‌همون شبدر چهارپر! ولي ديوار از خيلي قبل تر بوده. وقتي شبدر هم نباشه ديوار هنوز سرجاشه!
ميفهمي من رو؟ ميفهمي شدم ديوار واسه تمام ذهنياتي كه از خودم داشتم؟

باشه. اين دست هم مال تو. من كه از اول بازنده بودم!
The big looser!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:52  توسط سرتقک! | 

به اين نتيجه رسيدم كه زندگي من اتوبان دو طرفه هست با يك line
اين طرف من
آن طرف هم خالي ميماند براي برگشتن هاي نابهنگام ام!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:46  توسط سرتقک! | 
ننوشتن یعنی آرامش؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:9  توسط سرتقک! | 

خواب دیدم توی جنگلی هستیم... من و نمی دانم چند نفر... سه نفر... چهار نفر... نمی دانم چه کسانی با چه قیافه هایی دقیقا اما فقط می دانم که غریبه نبودند... انگار قرار گذاشته بودیم که من ببرمشان جایی... بردمشان به یک جنگل... زمین پر از شخم تازه خاک بود با جوانه هایی سبز... همه محو فضا بودیم... من پایم را که برهنه بود گذاشتم روی خاک تازه شخمیده... خیس و نرم... کمی فرو رفتم...به اندازه چند میلیمتر... در خاک... لذت عجیبی سر تا پایم را فرا گرفت... از احساس این لذت با چشمهای بسته سر به آسمان بلند کردم... مثل همه وقتهایی که بخواهیم از صمیم قلب از خدا برای موهبتی تشکر کنیم... چشم که باز کردم آسمان را دیدم... درختان دور تا دور سقف نگاهم را گرفته بودند و اشعه های آفتاب می تابید به ما...از لابه لای برگها... گفتم بچه ها بالا رو نگاه کنید... و همه نگاه کردند و همه لذت بردند ... و همه و من...!

پ ن: خوابم تمام رنگی بود...!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:13  توسط سرتقک! | 

 

انگار این آسمان با شهر فاصله ی چندانی ندارد که اینگونه همین که عینکت را برداری و دو شقه چشمت را از بین ببری احساس مودت و دوستی زیادی بهت دست می دهد!
شاید برای همین است که استاد همیشه می گوید من ساری را دوست دارم! و چه دوست داشتنی! حتی بیشتر از تو!
به ماه اعتقاد دارم! قبلا گفته بودم؟ خب شاید! باز هم بگویم ! ایرادی ندارد! اعتقاد اساسی دارم که این خلقت خدا چیز مسحور کننده ای در خود دارد! شاید برای این است که من هنوز نتوانسته ام بروم رویش! اما مطمئنم حتی اگر پایم را رویش بگذارم هم همین اعتقاد را خواهم داشت!
حالا که درست ایستاده وسط پنجره ام و انگار کسی آن را با چاقویش از وسط به دو قسمت مساوی مساوی تقسیم کرده است و آن هم شهر را !
در هر صورت آسمان شهرمان خیلی قشنگ تر از همیشه است و امروز گفتی مرا دیگر با این آسمان کاری نیست؟

پی نوشت: آشفته نیستم! بیمارم!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:2  توسط سرتقک! | 

ميچرخيدم. نميدانم كجاي اين سقف داشت دور ماورائي ميزد. چشم كه برميداشتم تمام آدمكها رقصان تر از من در فاصله هاي خيالي ريشه دوانده بودند. من هنوز هم ميچرخم!
از آدمهاي ماورائي خبري نيست!
ديگر مست و پاتيل شدن هم دنيا را آن طور كه ساعتهاي كشدار با هم بودنهايمان ميچرخاند،‌ نميچرخاند!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:49  توسط سرتقک! | 

خط كشي ها تمامي ندارد
از اين سر خيابان تا ته آن پيچ عاشق!
من اين وسط ايستاده ام ،‌ مقصدم را ميگويم
و هيچ تنابنده اي مقصد مرا آن طور كه تو ميشناسي،‌نميشناسد
همه شانه بالا مي اندازند
نگاهي ميكنند و ميگذرند!
و من اينجا تا عبور دوباره تو منتظر ميمانم
ميداني نگراني ام از چيست؟
اينكه تو هم مقصدت را عوض كرده باشي!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:0  توسط سرتقک! | 

خیلی وقتها میشود که داری مثلا چایی ات را با سر و صدای هر چه تمامتر با یک قاشق فلزی هم میزنی... هی هم میزنی، هی هم میزنی... بعد سر و صدایش در حدی هست که چشم غره های اطرافیان را به سمت ات سرازیر کند... درست در همان لحظه های هم زدن که یک جور سمفونی وار افکارت را هم میزند، میرسی به همان قسمت از ذهنیاتت که تبدیل به کلمه نمیشوند... کلا به زبان نمی آیند... از همان هایی که همیشه باید ازشان صرف نظر کنی... بی خیالشان شوی تا شاید یک روزی در یک موقعیت بغرنج دیگری سرازیر شود توی استکان چایی ات! بعد سعی میکنی هی پلک بزنی... میخواهی تصویری که در پشت ذهنت قرار گرفته و حس میکنی همه دارند با وضوح هر چه تمامتر میبینندش را یک جورهایی مخفی کنی... هر پلکی که میزنی انگار همه چیز واضح تر و شفاف تر میشود... همه چیز رنگی تر میشود... نگاه ها بهت زده تر میشوند و تو بلند میشوی میروی و بی خیال چایی و قاشق فلزی و استکان میشوی… چند روز که گذشت یادت می آید که خیلی وقت است حرف نزده ای/م!... همه اش را قورت داده ای/م... همه اش شده جزو همان ذهنیات مخفی... جزو همانهایی که دیگران قرار نیست ببینند و بشنوندش!
درست مثل الان که من دارم تو را از توی چشمهایم می دزدم! می گذارمت ته دلم! یک جایی که شبیه زندان نیست و قرار است "ما" را تا ابد در آن حصار  کنم!

 

پ ن: داشتم از پنجره اتاقم به شهر نگاه میکردم و پیش خودم فکر می کردم چطور می شود این شهر را نجات داد؟ ( با موزیک متن دوباره می سازمت وطن... اگرچه با خشت جان خویش... ستون به سقف تو می زنم... اگرچه با استخوان خویش!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:11  توسط سرتقک! | 

دوست ندارم دروغ گفته باشم یا حرفی زده باشم که حقیقت ندارد... درست ترش این است که آدم سکوت کند و به تماشا بنشیند... درست یادم نیست اما یادم هست که سهراب به تماشا سوگند خورده بود!
من زنم و هیچ کارش نمی شود... نمی خواهم دروغ گفته باشم یا حرفی زده باشم که حقیقت ندارد...
قبل تر ها پنج شنبه ها احساس رهایی داشتم که بال و پرش را بعد از یک هفته بهش برگردانده باشند، امروز اما احساس می کنم هیچ شعری نیست که مرا سروده باشد و من بروم به قول فدروس آن را از حیطه خلاء الهه شعر بیرون بیاورم و بگذارمش توی کاسه خودم و هی نگاهش کنم و هی لذت ببرم و دو پله بالاتر بروم و احساس کنم که زمین آنقدر زیباست که می توانی جمعه صبح ها را تا لنگ ظهر بخوابی و هیچ سر و همسری نیست که بتواند آرامش شبهای پنج شنبه ات را دست خوش آمدن های مکررش بکند و مدام تو را زیر ذره بینش از دنیا خالی کند!
ذهنم هنگ کرده است و نمی توانم درست فکر کنم! نمی دانم که سر درد دارم یا نه ....
هرچه هست راستش این است که دلم می خواهد "آیدین" باشم!

پ ن: آیدین= قهرمان رمان سمفونی مردگان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:5  توسط سرتقک! | 

 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:25  توسط سرتقک! | 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:25  توسط سرتقک! | 
 

يك شالگردن بلند و رنگارنگ دارم
از آبي تا قرمز و زرد و نارنجي و سياه و سبز لجني!
قهوه اي هم دارد حتي!
شالگردنم را محكم توي بغلم ميگيرم مبادا سردش شود!
تو ميگويي شالگردن براي بغل كردن نيست
ببين!‌ دورگردنت ميپيچي
يك دور
دو دور
سه دور

من خفه ميشوم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:40  توسط سرتقک! | 

چوپان عزيز سلام !

اين نامه را برايت مي نويسم تا شايد آگاهي بيايد دماغش را بچسباند به پشت پنجره ات و با التماس تو را نگاه كند و تو دلت بسوزد، در را به رويش باز كني و راهش دهي، تا جهل تو نسبت به همه ي ما از بين برود. ما، من، او، نمي شناسي؟ گوسپندانت... همان ها كه اگر نبودند، تو مفهومي نداشتي. قرار بود گله را حفظ كني. يادت مي آيد؟ اما تو خيانت كردي. كاش لااقل گرگ بودي. خرده هاي بسيار بايد بر تو گرفت. فرار مي كني؟ فايده اي ندارد. بهتر است زودتر تسليم شوي. نبايد فراموش كني كه تو يك قاتلي. از قتل اين همه گوسپند آسوده اي؟ بعد از اين همه كشتار، حالا راحت به درخت تكيه داده اي و ني لبك مي زني؟ حالا ديگر ساز تو كوك هم كه باشد، مني وجود ندارد كه به نت هاي فالش تو برقصد. تو مرا هم كشته اي. سپيدترين و پروارترين گوسپندت، كه با صدايي رسا " بع " مي كرد و آوازهايش آوازه ي چهار جهت اصلي. تو ترسيدي. ترسيدي بهتر از نواي تو برقصم. ترسيدي پروارتر شوم و گران تر. و تو عقب بيفتي و ديگر هدايت غير ممكن باشد. و تئوري هاي كپك زده ي تو ديگر كاربرد نداشته باشد. ما را يك به يك گذاشتي پشت در. خيال كردي آنجا پيش تو چه خبر است؟ پر است از قواعد تكراري، كتاب هاي خُرد و برداشت هاي يك طرفه كه بوي زباله مي دهد و حتي از زباله هم بدتر. بازيافت هم نمي شود. بويي كه ابتدا از تو ساطع مي شود، سپس به طور مساوي بين مولكول هاي هوا پخش مي شود، همه را مي آزارد و بعد از مدتي از بين مي رود.
كاش مي شد تو و امثال تو را به دار آويخت، يعني مقتول تو باشي، تا بفهمي وقتي شيرهايت را بدوشند و بگذارند بترشد و دور بريزند يعني چه. بفهمي احساس لوله ي دائم كلاشينكوف روي شقيقه چطور است. بفهمي كه بيرون پشت در خبرهاي داغ گونه ها را مي سوزاند. بيرون پشت در آزادي است. تو دستگير خواهي شد. ارواح گوسپندان عليه تو شهادت خواهند داد. تو تبرئه نخواهي شد. ما مي خواستيم خداي قلم شويم. حالا مُرده ايم، به وسيله ي چاقوي تيز تو. شعله هاي سوزان آتش از آن تو باد.

                                                                                          يكي از گوسپندان

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:23  توسط سرتقک! | 
 

به قول عابر : من برای "تنها نبودن" ، آدم های زیادی دور و برم دارم ،آن چیزی که ندارم ، کسی برای "باهم بودن" است!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:29  توسط سرتقک! | 

 

شاید سربسته ترین راز زندگی آدم این باشه که تا وقتی که حس کنی چیزی هست که نگرانش باشی نگران نیستی ولی به محض اینکه بفهمی چیزی نیست که نگرانش باشی بی دلیل نگران می شی!
شاید بزرگترین زمان زندگی آدم اون زمانی باشه که از وقتی بی خیالش شدی بی خیالت نمی شه و تازه دنبال اون لحظه ای می گردی که ببینی کی و کجا جا گذاشتیش و زیر کدوم درخت!
شایدمبهم ترین نگاه آدم وقتی باشه که از روی بلند ترین پله ی دنیا بخوای به تمام ابهامات دنیا نگاه کنی و کسی نباشه که گره مبهمت رو سفت تر کنه!
شاید اولین زمانی که بخوام از قید و بند این به خود پیچیدن ها خلاص شم لحظه ای باشه که خودم رو به قید و بند تو بستم!
شاید ... حتمن قشنگ ترین حالاتم رو مثل یک مارمولک روی دیوارها با خودم می برم!
مثل دیوار!

 پ ن: مثل این چند روز که لیوان چای و نباتم را گذاشته ام روی میز و طوری با قاشق همش می زنم که روی سطح لیوان یک گرداب درست بکند و آن وقت از بغل نگاهش می کنم... این گرداب منم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 20:8  توسط سرتقک! | 

دارم ذره ذره آب می روم... دارم همه چیزهایی را که تو ساختی از بین می برم! دارم ... دارم...!

نه اینکه آب می روم یعنی این باشد که گریه می کنم! نه اتفاقا گریه ام نمی گیرد! به هیچ وجه! دارم تمام شخصیتم را ذره ذره خرد میکنم! خودم! با دستم خودم! با تبر خودم! انگار توی دنیا فقط همین یک نفر باشد و من هم مجبور به انتخاب همین یک نفر هستم!

از پر حرفی هایش کلافه می شوم! کلافه می شوم که 99/5 درصد حرفهایش به ستایش خودش تمام می شود و من هر وقت که حرف می زنم حرف زیادی ست!

عوض شده ام! لباس م را عوض کرده ام! دیگر آن من پیشین نیستم!

شاید اگر عاشق بودم این همه تغییر را با چشمم لمس نمی کردم! عاشقانه عوض می شدم! اما حالا دارم احمقانه عوض می شوم! و این خیلی بد است! خیلی بد تر از درد دندان! خیلی بد تر از رد شدن از روی جنازه ی برادرت! خیلی بدتر از بدتر های دیگر!

دیشب زن دایی می گفت تمام زندگی اش را و جوانی اش را وقف پدر و مادرش کرده... من ... من...

پ ن: حتی اگر یک روز به آخر عمرم باقی مانده باشد، ترکت می کنم....!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:47  توسط سرتقک! | 

خواب ديدم
كوير را
با رگه هاي عطش اش
بوي خاك
وسوسه باران
و خودم را
پابرهنه
كشان كشان
در پي هيچ هاي هميشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:20  توسط سرتقک! | 

گاهي تبديل ميشوم به نعشي گنديده!‌ وقتي تمام فكرهاي دنيا توي سرم ميچرخند و ميچرخند و آخرش هم هيچ درزي نيست تا خود را از لابه لاي آن بيرون بكشند!‌احساس سنگيني تمام فضا را پر ميكند و من ميمانم با تمام فكرهايي كه بوي تعفن گرفته اند!
اينجاست كه بوي cloe تمام فضاي نم گرفته حمام را پر ميكند و من خودم را كشان كشان ميسپارم به سكون آب و بخار. حل شدن افكارم را حس ميكنم. ذره ذره اش حل ميشود.
من حل ميشوم
با تمام چيزهايي كه ارزش اش را از دست داده است!
هميشه ميدانم تعفن و گنديدگي ميرود و بازميگردد. چيزي كه هيچگاه عوض نميشود من هستم!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:43  توسط سرتقک! | 

دیگر به هیچ زنی نمی گویم خنگ!

با همه ی احترامی که برای خودم قائلم رسما اعلام می کنم که دیگر قادر نیستم خودم را حفظ کنم! چون تمام آدمهایی که دیگران تعرفش را می کردند و من خرده میگرفتم دقیقا همان چیزی بودند که دیگران می گفتند و من از پشت همین تریبون اعلام شکست می کنم!

من نتوانستم دنیا را عوض کنم!

حالا مجبورم دوباره برگردم! باید آن قدر بروم و برگردم تا یک روزی یاد بگیرم خودم را به یک لبخند مادرم نفروشم!

شاید برای همین است که می گویند زن ناقص العقل است! راست میگویند! دقیقا همین است! زن ناقص العقل است چون عاشق است! و عشق را می فهمد!

دیگر از هیچ زنی دفاع نمی کنم!

امروز خودم را باختم به دنیای مردان! تو شاهد باش که من از همین حالا لباس سفید عروسی را پوشیدم! بی خود نیست که این لباس هم سفید است! چون علنا اعلام شکستی است در مقابل مرد!

و من با همه دل دردی که از آن همه سختی دارم اعلام می کنم نمی توانم در مقابل این قانون نانوشته مقاومت کنم! چون زنم و احساسات دارم و چون زنم و احساسات دارم باید تمام مردانگی اش را تحمل کنم!

احتمالا از فردا اینجا هم بوی قرمه سبزی می گیرد!

 

پ ن به مادرم: حالا به خاله بگو من هم مادر زن شدم! بخند و بگو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 22:37  توسط سرتقک! | 

و من دیدم چقدر حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و دلتنگی و اشک و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت و ریا و دروغ در هم آمیخته بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 22:32  توسط سرتقک! | 

تو: می خواهم بعد از برگشتنم  استاد را بردام و بروم سمت دهات شما... پیتک را برانم... آنقدر برانم که دیگر نتوانم سرعتش را کنترل کنم.. یک سیگار بگذارم گوشه لب استاد... یک سیگار گوشه لب خودم... بگویم ضبط صورت I m the fool  بخواند... و تا جایی که پیتک می رود با هم برویم... بعدش هم یک راست ته دره! استاد خسته شده... دیگر نمی تابد این همه رنگ و ریا را... من هم که بدون استاد ... نمی شود!
حالا تو را به این جمع سه نفره اضافه کرده ام ... می خواهم هر چه که استاد دوست دارد کنارش باشد... نمی خواهم فکر کند چیزی برایش کم گذاشته ایم... می خواهم مزد استادی اش را اینجوری بپردازیم... آخرش هم بپرسم: استاد منو بیشتر دوست داری یا قاصدکو؟
من: من!
تو: من!
استاد: لبخند ژکوند که هنوز نشود درمورد خنده یا گریه اش تفسیری انجام داد! حتی کامپیوتری!
 

پ ن: گاهی که خیال میکنم با تو برابرم گریه ام می گیرد!
پ ن 2: کاش هیچ وقت نمی دیدمت ...! ...  ؟
پ ن 3: حالا من ام و استاد... نه تو! نه پیتک! ... حالا بیا امانتت رو پس بگیر!
پ ن 4: من دارم می رم دهات!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:57  توسط سرتقک! | 
 

یادم نمی‏آید کی زاییده‏امش ، اما می‏دانم که خیلی وقت است این بچه را دارم. اولش دست و پا نداشت. فقط یک کله‏ی گرد بود با دو تا چشم وق‏زده که بر و بر نگاه می‏کرد. بعدها دست و پا هم درآورد. بچه‏ی خوشگلی‏ است اما من زیاد دوستش ندارم. حالا مدتی است که شروع کرده است به خوردن من. دست و پایم را خورده و حالا از من فقط یک کله‏ی گرد چروکیده مانده با دو تا چشم وق‏زده که زرت و زرت تاب برمی‏دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:10  توسط سرتقک! | 

دیشب خیال می کردم اگر امشب آخرین شب زندگی ام باشد خیلی خوب است! خیلی درد داشتم و خیال می کردم می میرم! و خیال می کردم اگر بمیرم بهانه ی خوبی نیست تا علت مرگم را به آن ببندند! درد داشتم و خیال های یک طرفه ای با خدا می کردم! خیال میکردم بعداز مدتها برگشته است و دارد تمام این مدت را که نبوده برایم تعریف می کند! یک جوری هم خیال میکردم که دارد از بالا بهم نگاه می کند! یعنی نشسته روی تاج و تختش و اصلا هم عین خیالش نیست که من چقدر درد دارم! خیال میکردم دارم برایش می گویم که اصلا برایم مهم که توی سفر چه بر سرم خواهد آمد و تنها زمانی گریه ام می گرفت و شدت دردم بیشتر می شد که به قیافه پدر و مادرم فکر می کردم و این حقیقی ترین خیال دیشب بود که اگر دیشب دنیا با همین خدایش را یک جا به من می دادند و پدر و مادرم را از من می خواستند حاضر نبودم بدهم! حتی به خاطرشان حاضر شدم همان دیشب لباس عروسی بپوشم و تن به بستری بدهم که از بس من را کم دارد جای یک "او" بیشتر نیست و نباشد!

نمی دانم چرا زنده ماندم و اصلا چگونه شد که زنده ماندم! فقط یادم هست که با تمام دردم سعی کردم توی رختخوابم بنشینم و روحم را جدا از بدنم بکنم  و به خودم خیره شوم! انگشت سبابه دست راستم را بگذارم روی شقیقه سمت راستم و سعی کنم تمام دردها را از همین جا بیرون بریزم تا بتوانم به رسالت نشاندن لبخند توی اعماق جان پدر و مادرم نایل آیم!

الآن فقط برای دیدن آن لحظه زنده ام!

حالا بیا مرا ببر!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 18:3  توسط سرتقک! | 
 

گاهی بعضی از منظره ها آنقدر از تخیلاتت بالا می رود و بعضی از صداها انقدر در خوابهایت تکرار می شوند که نمی توانی لحظه ای فکر کنی که داری چه بلایی بر سر خاطراتت با آن همه خیابان قشنگ و نقاشی های آبرنگی می آوری که از اینجا نروی و نخواهی که این همه را بقچه کنی و قبل از اینکه بروی پشت یک وانت بار بگذاری شان و اجازه بدهی تا قبل ازاینکه برسی جای گرم و نرمت را مثل همین جا برایت درست بکنند تا احساس غربت نکنی و از همین حالا عزای رفتن نگیری که اگر چه بشود و چه بشود چه!

یک  خیابان پیاده رو توی این شهرک دارم پاییزها که از تویش رد می شوم دوست دارم هیچ وقت پایم را از این زمین جا نکنم و یک زنگ... این زنگ نه زنگ در خانه که زنگ رسیدن یک پیام است که نمی دانم آنجا هم می توانم بشنومش یا نه!

تو خیلی به من بدهکاری! تو تمام این لحظه هایی را که دارم به چگونه خوب زندگی کردن کنارت فکر می کنم به من بدهکاری! شاید اگر فکر این جابه جایی نبود الان یک فرمول عجیب تر برای دوست داشتن ت دست و پا کرده بودم! تو خیلی به من بدهکاری !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 17:34  توسط سرتقک! |